در دنیای مجازی وبلاگستان اخیرا بازی جدیدی راه افتاده که بد نیست اگر احساسات وطن پرستانه داریم و یا حتی اگر کمی تنفر و فرار و بیزاری از وطن داریم و یا حتی اگر هیچ چیزی از وطن یادمان نمی آید نگاهی به وبلاگ
او و باقی کسانی که از این وطن نوشته اند بیاندازیم
. .
گُرگها، تمام زندگیمان را بردند. جنگ شد، رفتیم. تمام شد، آمدیم. و اینمیان، یک پا گذاشتیم، یک انگشت ِ دست.
جنگ دست ما نبود، همانطور که پول، که تقسیم قدرت، و ثروت. باید سوار چی میشدیم میرفتیم آلمان خوشگذرانی؟ سوار کی؟ نشستیم توی خانهء اجارهای، بمب زدند، ترسیدیم، نزدند، گفتیم فردا پدر میآید. فردا شد، و کاش نمیآمد. پدرم رفته بود آنقدر جنگ را بکند تا تمام شود. رفته بود ریشهء جنگ را بخشکاند جاش کارخانه بکارد برویم کار کنیم. پدرم شده بود امشی ِ تمام سلاحهای جهان؛
رفته بود بر ضد جنگ بجنگد،
..........
با قی اش را در وبلاگ
خودش و باقی بخوانید .
حالا من هم دارم با خودم جر و بحث می کنم تا دقیقا بدانم باید وطنم را چه کنم .اگر به نتیجه ای رسیدم بی تردید برایش یکی از این ها می نویسم
اما اگر شما زود تر از من به نتیجه ای رسیدید بنویسید و حتما خبرش را به من هم بدهید .
بیایید کمی به وطن هم فکر کنیم .
قول می دهم خیلی احساسا تی نشوم . فقط کمی