چهارشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٦

نامه به یک مردم و داستان همیشگی انتخاب


سلام مردم. می دانم که حال خوشی نداری،


....

متوجهی چی می گم؟



.
.
.
.
.
.

بیا شرکت کن
رای بده،
دلیلش هم عین روز روشنه، یعنی یک عده قطعاً به دوستان عدالت سرخود رای خواهند داد چه تو قهر کنی، چه طاقچه بالا بذاری، چه... اصلاً ول کن این حرفا رو. فقط و فقط برای اینکه بیشتر از این از اون بالا کفتر نیایه، بیا رای بده، مردم عزیز و مهربان، وقتی حتی خاتمی وارد «عمل» شده (فکر کن،) خیلی بی انصافی است اگر تو رای ندهی.
به قول شاعر، «برو دارمت، می رم منو داشته باش.»
این شعار انتخاباتی ستون پستخونه تا 24 اسفند است
پستخونه " روزنامه اعتماد "
ابراهیم رها



اینم امروز اضافه شده ....


ز قهر و قهرکشی دست بردار. عصبانی نکن من را، دستت رو بکش، آخه زولبیا، مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم که رای ندادی خیالت هنر کردی؟
....................



البته منظور این نیست که
آقای ابراهیم رها خدا نکرده
برای جنابعالی تصمیم بگیره ..
خیر
فقط منظورم اینه که خوبه آدم این جور چیزا رو هم بخونه
بعدا اگه خواست رای نده
. . . رای نده خب اگه می خوای.رای نده




و اگه خواستی قهر نکنی وهنوز یه کم
روش فکر کنی
برو
این جا
و اینجا
و این یکی جا
...

سپيده

 سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦

بازی وطن
پارت اول
با سطل قرمزم که برای تصاحب اش جنگیدم تا از دست پسر مو بور بگیرمش ماسه بار می کردیم و چند خانه و شکلک و قمبلک ساختیم و اب تنی هم کردیم .لای حوله که پیچیدیم شلیل قرمز را لمباندیم و عشق دنیا را کردیم. حالا ساحل را که می بینم دیگر وطن ام نمی گیرد .
وطن یعنی بوی دریا و طعم شلیل قرمز با آن قمبلک ها که ساخته بودیم
پارت دوم
وطن ام به گمانم همان خیابانی باشد که درش باران گرفته بود و آن دخترک رهگذر که هیچ وقت نمی شناختمش زیر باران از کنار دیواری به ارامی راه می رفت و دستش را می کشید یه تمام آجرهای دیوار بلند و شاید حتی گریه می کرد .
از پشت شیشه باران که به صورتم می خورد آرزو می کردم حالا همه چیزهای زشت وطن را لابد قرار است این باران با که خودش بشوید و ببرد
پارت سوم
برف که می بارد وطنم یادم می آید .انگار تمام تیزی هایش را می پوشاند این همه سفیدی و دل آدم خنک می شود بعد با خودم می گویم این همان شهری است که بوی گند نمی دهد و آدم دلش می خواهد توی خیابانش سر بخورد و هیچ کس جلویش را نمی گیرد که اوی ... سر نخور . ممنوع شده است .
پارت چهارم
به گمانم اگر نخواهم زیادی بیراه بگویم وطنم همان حیاطی باشد که دورش را با دوچرخه می چرخیدم و افتاب بود و من زیر لب شعری را که تازه یاد گرفته بودم می خواندم و می چرخیدم
سر اومد زمستون
شکفته بهارون


....

ادامه دارد

سپيده

 سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦

بازی با وطن: وطن برای تو یعنی چی؟

بازی با وطن: وطن برای تو یعنی چی؟ magnify
در دنیای مجازی وبلاگستان اخیرا بازی جدیدی راه افتاده که بد نیست اگر احساسات وطن پرستانه داریم و یا حتی اگر کمی تنفر و فرار و بیزاری از وطن داریم و یا حتی اگر هیچ چیزی از وطن یادمان نمی آید نگاهی به وبلاگ او و باقی کسانی که از این وطن نوشته اند بیاندازیم
. .
گُرگ‌ها، تمام زندگی‌مان را بردند. جنگ شد، رفتیم. تمام شد، آمدیم. و این‌میان، یک پا گذاشتیم، یک انگشت ِ دست.
جنگ دست ما نبود، همان‌طور که پول، که تقسیم قدرت، و ثروت. باید سوار چی می‌شدیم می‌رفتیم آلمان خوش‌گذرانی؟ سوار کی؟ نشستیم توی خانه‌ء اجاره‌ای، بمب زدند، ترسیدیم، نزدند، گفتیم فردا پدر می‌آید. فردا شد، و کاش نمی‌آمد. پدرم رفته بود آن‌قدر جنگ را بکند تا تمام شود. رفته بود ریشهء جنگ را بخشکاند جاش کارخانه بکارد برویم کار کنیم. پدرم شده بود ام‌شی ِ تمام سلاح‌های جهان؛
رفته بود بر ضد جنگ بجنگد،
..........
با قی اش را در وبلاگ خودش و باقی بخوانید .
حالا من هم دارم با خودم جر و بحث می کنم تا دقیقا بدانم باید وطنم را چه کنم .اگر به نتیجه ای رسیدم بی تردید برایش یکی از این ها می نویسم
اما اگر شما زود تر از من به نتیجه ای رسیدید بنویسید و حتما خبرش را به من هم بدهید .
بیایید کمی به وطن هم فکر کنیم .
قول می دهم خیلی احساسا تی نشوم . فقط کمی
 

سپيده

 یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦

عقايد يک دلقک

با صدايي كه حالا كمي ملايم تر شده بود ، گفت :‌كه اين طور يك خونريزي داخلي بوده است ؟
گفتم : نه ، يك جراحت و زخم روحي است . موضوعي كاملا روحي .
ظاهرا كلمه روحي براي او كاملا غريبه بود ، زيرا سكوت سختي كرد .
گفتم : خداي من انسان از جسم و روح تشكيل شده است . به نظر مي رسيد غرولندش بيان كننده ي ترديد او نسبت به اين ادعاي من بود ، در فاصله دو پكي كه به پيپش زد زمزمه كنان گفت :‌آگوستين ــ بوناونتورا ــ كوزانوس ــ همه به راه اشتباه مي روند .
با سماجت گفتم : روان ، لطفا هر وقت آقاي شنيرغذايشان را صرف كردند به ايشان اطلاع بدهيد كه روان برادرشان در خطر است و لطف كنند در اولين فرصت به من تلفن بزنند .
او با لحن سردي گفت : ‌روان ، برادر ، خطر . آنقدر اين لغات را بي تفاوت و سرد ادا كرد كه گويي حرف از آشغال ، كثافت و نجاست مي زند .
به نظرم خيلي مضحك مي رسيد : ‌آنجا كشيش هاي آينده را تعليم مي دادند و من انتظار داشتم كه او حداقل يك بار لغت روان به گوشش خورده باشد ، گفتم :‌موضوع خيلي مهم و حياتي است .
تنها صداي هوم ،‌هوم آن مرد را شنيدم ، گويي وقتي مسيله اي به روح و روان ارتباط پيدا مي كند ، نمي تواند به هيچ وجه مهم و حياتي باشد .
از عقايد يك دلقك
هاينريش بل
صفحات 92 و 93

سپيده

 یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦

مي تواني ؟

و او شبي يا روزي كه اگر شب بود ديگر هيچ وقت روز نمي شد و اگر روز بود خورشيدش رفت و شب شد ، حرفي را با كسي يا كساني گفت كه ديوارهاي همه خانه ها را لرزاند و و همه نسيم ها را باد سر سختي ساخت و خانه اي خراب مي شد كه جايش جاي دور زيبايي آن سوي همه مرزهاي رويا ها بود ...
به فرشته نگهبانت بگو همه چيز ها را دوباره از نو بسازد با نفس هاي گرمش ، تا كسي يا كساني زير خرابه هاي آوارش بي نفس نمانند . مي تواني ؟

سپيده

 یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦

از من و جيني ( قسمت نهم )

همين ديروز بود يا نمي دانم چند روز پيش تر يادداشت ات را ديدم . روي آن با خط كج و معوجي نوشتي بودي : لطفا مراقب باش . مي ترسم براي بدست آوردنت آن قدر بدوم كه روزي كه به تو رسيدم و تو هم مي خواستي كه من باشم ، ديگر تواني و جاني براي با تو بودن نداشته باشم . نوشته بودي مرا مي ترساني . مي ترسم تمام شوم و براي روزي كه به تو مي رسم چيزي برايم نمانده باشد . خط آخر يادداشت ات هم شكل چند دايره را كشيده بودي كه كه منحني مي شدند و تو در توي هم فرو ميرفتند . حالا از همه چيزي، ترسم مي گيرد جيني .

Be careful with my heart
You could break it

Don't take my love for granted

..........................

Things could change

سپيده

 یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦

از من و جيني ( قسمت هشتم)

از من و جيني ( قسمت نهم magnify

جيني اگر مي خواستي بكشاني ام به اين روز كه بنشينم روبرويت و به همه چيزي اعتراف كنم ، پس به آرزويت رسيده اي . بيا . حالا من نشسته ام درست روبروي تو و صاف توي چشم هايت نگاه ميكنم تا از خودم كمتر خجالت زده شوم . ميبيني باز هم به تو پناه آورده ام

. درست مي شنوي ، جاي ديگري هم ندارم كه بروم .كس ديگري هم جز تو نبوده . من گناهي ندارم ،اما تو اين بازي را كه چرخ روزگار برايمان ريخته بود زيباتر از من بلد بودي . تو هميشه بازيگر بهتري بودي جيني . مگر نه ؟ منظورم از بازي روزگار را خوب ميفهمي ؟ وگرنه چرا اصلا من و چرا توي اين همه آدم با تو ... و توي آن خانه كه حياط هم داشت و هميشه عصرهايش همان موقع كه تو مي آمدي صفا و شادي و هزار رنگ مي گرفت . چرا اصلا بين اين همه آدم مي بايست من براي اين بازي نشان مي شدم جيني ؟ بيا . من حالا دارم همه چيز را برايت مي گويم . من بازيگر نابلدي بودم . اصلا من نا بلد ترين بازيگر دنيا هستم . ميداني تا وقتي كه عشق باشد ، اصلا بازي و بازيگر نمي خواهد ، خودش خودش را مي برد جلو جيني . اما تو بايد بهتر از من ، قانون بازي هاي اين چنيني را بشناسي . عشق هم كم كم شكلش عوض مي شود يا نمي دانم شايد هم خسته مي شود يا دچار كسالت شايد . بعد يك روز ميايي و ميبيني جايش خالي شده . ميبيني كه نيست و تو حتي به گرد پاي رفته اش هم نمي رسي . همان روزي كه ديگر از آينده حرفي نزديم و روزهايمان را به افسوس گذشته گذرانديم جيني . يادت كه ميايد ؟ خيلي روزها ميشد كه فقط از آن چه بين ما گذشته حرف ميزديم . ديگر حتي يادم نمي آيد كه كي بود بار آخر كه از روياها يمان و يا آن كشتي كه بادبانش به رنگ رنگين كمان بود حرفي زده باشيم . يعني راستش ، اين من بودم كه اين جاي بازي را ناشيانه آمدم . تو خوب بودي جيني . تو هميشه راهت را خوب بلدي ، اين من بودم كه هيچ وقت نفهميدم وقتي چيزي شبيه عشق شكلش عوض ميشود و جايش را ميدهد به انس و الفت چطور مي شود كه بازي را طوري ادامه دهم كه زندگي مان هميشه در افسوس گذشته نباشد جيني . من بد كردم . من باقي بازي را بلد نبودم و هميشه اين تو بودي كه يك تنه ميبايست براي من شادي و رنگ و نور و همه و همه چيز كه من ميخواستم ميآوردي . بيا . اگر ميخواستي اعتراف كنم بگذار باز هم برايت بگويم اگر كمي ، حتي كمي بازيگري ميدانستم همين روزها شايد كه ميشد كه به كشتي بادباني رنگين كماني مان سوار ميشديم جيني . بيا . اين من بودم كه همه حباب هايمان را يكي يكي تركاندم و خراب كردم .ميداني اگر تو از آن آدم ها بودي كه به فردا ايمان داشتي و اگر ميتوانستي دوباره فرصتي به من بدهي .... ميخواستم كه جبران كنم . من به همه چيز اعتراف مي كنم جيني . تا اين كه صبح شود وقت زيادي داريم

سپيده

 یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦

Paradise

Paradise

magnify

I can't remember
When I was young
I can't explain
If it was wrong
My life goes on
But not the same
Into your eyes
My face remains

(I've been so high)
I've been so down
(Up to the skies)
Down to the ground

I was so blind
I could not see
Your paradise
Is not for me

Autour de moi
Je ne vois pas
Qui sont des anges
Surement pas moi
Encore une fois
Je suis cassee
Encore une fois
Je n'y crois pas
All around me
I could not see
Who are the angels
Surely not me
Once more again
I am broken
Once more again
I don't believe it

I've been so high
I've been so down
Up to the skies
Down to the ground

There is a light
Above my head
Into your eyes
My face remains


I can't remember
When I was young
Into your eyes
My face remains

Into your eyes
My face remains

سپيده

 یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦

از من و جيني ( قسمت هفتم)

از من و جيني ( قسمت هشتم magnify
جيني جان من اگر هيچ چيز از تو ندانم ميدانم كه عاشق و شيفته سيرك ودلقك هاي آن جايي . ميدانم كه آرزو داشتي به جاي اين كه هر روز كيف چرمي ات را برداري و بروي تا اداره ، هميشه دلت ميخواسته صبح ها كه چشمت را باز ميكني زير چادر بزرگ سيرك باشي و صبحانه ات را بين فيل ها و اسب ها و سگ هاي دست آموز سيرك ميل كني . اما جيني جان من هر چه در اين شهر گشتم تا كار با آبرويي در سيركي، چيزي برايت پيدا كنم نشد كه نمي شد . ببين ما اصلا اين جا سيرك نداريم .چرخ و فلك هم نداريم . فان فار و اين جور چيز ها هم نيست .ميدانم كه نمي خواهي حرف هايم را باور كني اما خوب گوش كن دست از لجبازي بردار و در اتاق را باز كن بگذار بيايم تو جيني .باور كني يا نه برايت همه جاي شهر را گشته ام اين جا اصلا كسي نميدانست سيرك را چطور مي نويسند جيني . اما اگر تو بخواهي از اين شهر ميرويم يك شهر ديگر هر جا كه تو خواستي يا اصلا رد يك سيرك بزرگ را ميگيريم تا پيدايش كنيم .ميداني جيني من به نتايج مهمي رسيده ام اصلا در اين شهر از هر چيزي كه آدم را بخنداند اثري پيدا نميكني . ممنوع است . ميفهمي كه ؟ ممنوع . قدغن شده است جيني .حالا تو پايت را كرده اي توي يك كفش و ميخواهي دلقك شوي ؟ ببين جيني جان حتي كلمه اش را هم كه در اينترنت كه بگردي ممنوع شده است . كار از اين حرفها گذشته خب من چه كنم برايت ؟ تقصير من نبوده ، بيا بيرون . مي رويم يك جاي ديگر .هر چه تو بخواهي جيني

سپيده

 یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦

از من و جيني ( قسمت ششم)

جيني را امروز دست و پايش را بستيم و برديم پيش دندان پزشك . يارو هم نامردي نكرد و جيني هنوز ننشسته ، دو تا آمپول بزرگ كرد ته حلق جيني و بعد انبرش را برداشت و افتاد به جان دندان عقبي . بعدش هم يك مته كرد زيرش تا دندان كامل در آيد ميگفت بايد اين يكي را كشيد . من چه كنم جيني جان ديدي كه يارو ميگفت راه ديگري ندارد . من هم كه سعي كردم برايت همه كار بكنم . هم آن همه يخ روي دندانت گذاشتم و هم از همان سوپي كه دوست داشتي برايت پختم بعدش هم گذاشتم باقي عقايد يك دلقك ات را براي بار چندم بخواني كه وسط اش خوابت برد . ببين حالا هم نشسته ام بالاي سرت و مي خواهم سعي كنم با صداي آرام باقي اش را برايت بخوانم فقط صبر كن قبلش يك دستمال بياورم و اين چند دانه اشكت را كه از گوشه چشمت آمده پاك كنم . ببين جيني من خيلي دلم ميخواست برايت مهربان تر از اين ها باشم و اگر ميشد حتي ميخواستم كاري كنم كه تو ديگر هيچ وقت از دندان پزشكي نترسي . دلم ميخواست كاري كنم كه تو ديگر از هيچ چيز نترسي جيني .

سپيده

خانه
آرشيو

ایمیل


blogrolling
بلاگچين
بيلي و من
برسونا(خونه دوم من)
این جا فرانسه
همه چیز خاکستری
 
یادداشت های یک دلقک
ببری که کراوات می زند
ابان
خزه
هامون
یکی از پاریس دوازدهم
سیزارتا
یک اتود
رها
شاپرياي هليا
پوچيسم
يك تار مو
هی با توام لعنتی
این بار که به دنیا امدم
ترسا
 
ليلاي ليلي
  
خط سوم
هذيان هاي يك بيمار رواني 
Dejavu 
همشهري كاوه
صورتك خيالي
منحني ترد 
دختر كولي
پدرخونده
 
يک حباب در ر مینور!!
آنتولوژی
دلقک
موسیقی کوچک شبانه
نور زمستانی
اجرایی جدید از تنهایی
خنده و فراموشی
مدراتو کانتابیله
مالیخولیا
مداد سفید
patina
ترزا
همشهری کاوه
صفر مطلق
زن روزهای ابری
ورونیکا
اخوانیات
Balatarin